پریماه برقیپریماه برقی، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

پریماه جان

فروردین و خرداد 94

سلام مامان جان خوشگل خودم عید امسال کلی خرید کردیم برات یه دست کامل بلوز و شلوار یه پیراهن خوشگل دوتا کفش و کلی بلوز برات خریدیم. بابایی امسال خودش یه کار جدید شروع کرد یعنی از شریکش جدا شد و شکر خدا خودش کاسبی ابزار آلات رو به راه انداخت خدا جون انشالله به کسب و کار بابایی برکت بده. منم تا سیزده بدر مرخصی گرفتم و قراره پانزده روز کنار هم خوش بگذرونیم. هفته اول عید که به دید و بازدید گذشت. پنج فروردین ماه هم عروسی محمد و مهساجون بود که شما با پیراهن خوشگتون تو تالار کلی خودنمایی کردین و رقصیدین. الهی مامان قربونت بشه. اینم خوشگل خودم قبل از عروسی تو خونه مامان جون حمیده سیزده بدر سال 94 عزیزدلم مامان سیزده بدرم...
29 خرداد 1394

خرید عید

سلام عزیزدلم امروز بابایی مارو به همراه حاج خانوم و حاج آقا و عمه رزیتا و دختر عمه اسما بردن تبریز هم بازار رو گشتیم و هم حاج آقا برامون جغور بغور خریدن و تو ماشین خوردیم. اینم شما و دختر عمه اسما ...
20 اسفند 1393

بهمن 93

سلام عشقم هوا سرده و روزهای تکراری صبح خونه عمه مهری و بعد از ظهر هم خونه خودمون و عصرها هم با ماشین تو خیابانهای شهرمون گشت و گذار. اینم از پریماه خسته که بدون بالش و پتو به پشت خوابیدی مامان قربون اون گمبلت بشه.   ...
12 بهمن 1393

روزهای نزدیک به تولد گل دخترم آذر ماه 93 بهترین ماه خدا

سلام نفسم این روزها من و بابایی به همراه شما درگیر کارهای تولد شما هستیم خرید و تدارکات و ... الهی مامان قربونت بشه عزیزم خیلی دوستت داریم و این کارهارو برات با عشق انجام میدیم.   آذر ماه خونه عمه مهری جون   بابایی این عکستون رو خیلی دوست داره بخصوص لب پایینیتون اونطور کردی میخواد که بخوردت. ...
11 آذر 1393

اسفند نود و دو

سلام جان مادر 4اسفند  : عزیزم از وقتی تو دلم بودین من و بابایی تصمیم داشتیم برات حساب باز کنیم ولی خوب یه سری از مشکلات اجازه نمیداد تا اینکه بلاخره امروز موفق به اینکار شدیم. امروز بابایی برات تو بانک مسکن یه حساب پنج ساله باز کرد تا ماهی صد هزار تومان به حساب شما بزارم سعی میکنیم همه هدیه ها و عیدی های شمارو هم تو همین حساب برات می ریزم تا در آینده برای خودت استفاده کنیم. دوستت داریم و همه زندگیمان رو فدای شما گل عزیزم میکنیم. من و بابایی خیلی دوستت داریم و برای شما بهترین ها را از خداوند خواهانیم. 5 اسفند: اولین سفر بعد از به دنیا اومدن شما شب بابایی، من و شما رو با عمه رزیتا و حاجی خانوم بردن اتوبان تا سوار اتوبوس بشیم ...
29 اسفند 1392

دی ماه نود و دو

سلام جانم اولین باره که تنهات گذاشتم اونم دو ساعت تا برم اداره و بیام. مامان جون حمیده اومد خونه ما و شما و مامانی تو خونه موندین و من و بابایی رفتیم اداره، بابایی زودی میاد پیش شما. من شیرم رو دوشیدم و ریختم تو شیشه شیرت و با بابایی رفتیم اداره بابایی یه جعبه شیرینی به مناسبت تولد شما خریدن تا ببرم اداره. قربونت برم مامان جون باید عادت کنی مامانی کارمنده و مجبوره شمارو تنها بزاره فدای شما بشم من. ده دی ماه نود و دو عزیزم عمه ناهید و آقای محسنی اومدن دیدن شما. شب اومدن خونه ما و کلی بوست کردن و عمه ناهید برات یه صندلی بادی آورده که بابایی با تلمبه بادش کرد و شمارو گذاشتیم رو صندلیتون و ازت عکس انداختیم. و یه پلاک طلا P که اول ا...
30 بهمن 1392